امشب دیگه دلتنگم...........باید بنویسم تا ارامش داشته باشم ..........پس عزیز دمی با من آرام گیر و به حرفم گوش کن...........

          در پی جدائی از برزخی که ساخته بودم دچار تلاطم شدیدی شدم تلاطمی که کمتر در زندگی کسی دیدم.وقتی قدم بر میداشتم دعا میکردم زیر پای دیگران له نشوم و بعد خرد شدن تک تک سلول های عاطفی واحساسیم را شنیدم . شکستم . و پوست انداختم . شدم یه آدم جدید. و حال دیگه نسبت به دردم بی تفاوت و متحمل نیستم وقتی عاشق خودم شدم دیگه قلبم حساس شد و تمام خوشی ها را یکجور میپذیرد. خیلی در خودم تعمق و فکر     می کنم وقتی مضظرب ، عصبانی نا ارام و غمگین میشوم و صبورانه به صدای آنچه در دلم هست گوش می کنم می فهمم کسی نیاز به محبتم دارد حالا دیگه توسط چیزی یا کسی احساس امنیت نمیکنم و احتیاجی به آن نیز ندارم. دیگر آرزو ندارم زندگیم طور دیگری باشد و فهمیدم زندگی فعلی برای سیر تکاملی ام مناسب تر است.

به پیچیدگی ، اسرار آمیز بودن و عظمت روحم پی بردم . فهمیدم که چقدر احمقانه است که بخواهم زندگی کس دیگری را درک کنم. لذا از اتلاف انرژی برای این کار خودداری میکنم و در قلبم حضور نوعی احساس معنوی را حس میکنم که هدایتم میکند و به آن اطمینان کرده ام و با آن زندگی میکنم و............

تا شبی دیگه که دلم هوای نوشتن کنه

عادت به نقطه سر خط گذاشتن ندارم .......لذا خداحافظی در مرامم نیست جز به وقت ضرورت.