به نام ارامش دهنده قلبم

با سلام به تنها اتفاق به موقع زندگی من

امروز با روزهای دیگه بیشتر فرق دارم و تو تنها شنونده حرفهای یک دل سودایی هستی

.به خودت افتخار کن که دلی را امیدوار کردی.

کم کم توانستم هدفم را در زندگی پیدا کنم و بتوانم افکارم را از تفرقه و انحراف نجات بدهم.فهمیدم مقاومت من در مقابل خیلی چیزها و افراد ، مانند کار بچه ای هست که مرتب به دامن مادرش چنگ می اندازد و به جایی نمیرسد.حالا وقتی آن حس مقاومت به سراغم می اید ، کنجکاو و آرام با آن مواجه می شوم.یاد گرفتم که در وسط هر کاری که هستم حتی برای یک لحظه هم که شده آن را قطع کنم و به ترسهای وجودی خودم بپردازم و آنها را رفع کنم.یاد گرفتم هر زمان که بخواهم بگویم " نه" و هر زمان که بخواهم بگویم"بله" .آنسوی غلط و درست را دیدم و بیطرف شدم.اوایل فکر میکردم که این کار غیر عادی هست ولی بعدها این منطق بی طرفی را درک کردم.عطش تنهایی خودم را سیراب کردم طوری که حتی تقدس با تو بودن را هم گدایی نکردم.و از این آرامش که همواره همراهم است ، لذتی غیرقابل توصیف می برم.راستش را بخواهی دیدم زندگی و خودم خنده دار است. و این زمانی بود که توانستم ترسها ، شهامتها، نقاط ضعف و قوتم را بشناسم و برای هر یک جایی را باز کنم.( چقدر در این زمان من پوست انداختم و به تکامل روحی نسبی رسیدم)هر چند وقت یکبار برای خودم پیغام خاصی می فرستم و می نویسم تا بفهمم هیچوقت با خودم تنها نیستم و این بسیار با شکوه است.زندگی در کنار " روح بزرگم". دیگر ترس از اوقات بیکاری را از بین بردم و دیگر برنامه ریزی نمیکنم . حالا هر کاری به نظر درست بیاید ، میکنم . و این بار با تمام خواسته های پاک درونی ام سازگار است.چه لذت بخش.